خرید بک لینک
امروز و الان سن راميلا ۳ سال و يك هفته و سه دقيقه شده. چند روز پيش براي تهيه لباس فرم رفته بوديم پيش خياط معرفي شده. خانم خياط هم يه لباس از قبل آماده شده داشت كه براي نمونه تن دخترم كرد. نمي دونيد چقدر ناز شده بود و دل مامانش رو برد. آخه از مهر قراره اولين كلاس آموزشيش رو شروع كنه يعني كلاس ۳ تا ۴ ساله هاي مهدكودك. من كه خيلي خوشحالم. اميدوارم هميشه و همه جا دخترم موفق و مؤيد باشه و پيشرفت كنه. آمين

برچسب: لباس فرم,لباس فرم اداری,لباس فرم المپیک,لباس فرم مدارس,لباس فرم مدارس دخترانه تهران,لباس فرم مردانه,لباس فرم اداری خانمها,لباس فرم اداری زنانه,لباس فرم نیروی انتظامی,لباس فرم نگهبانی, نویسنده: محمد کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:47

سلام. خيلي وقته که فرصت نکردم بيام اينجا و مطلب بگذارم. اتفاقات زيادي تا حالا افتاده و راميلا خانم کلي براي خودش بزرگ شده البته خانم شدن که چه عرض کنم! شيطنتهاش زياد شده که کم نشده ولي با تجربه ها ميگند که هنوز فرصت هست و بايد تا ۷-۶ سالگي صبر کني. متولد مرداد همينه ديگه فقط بايد صبر و تحمل داشته باشي. از طرف ديگه قراره بزودي يه نفر ديگه به جمع سه نفره ما اضافه بشه. يعني بشيم ۴ تا. راميلا هر روز در مورد اومدن نفر چهارم بعبارتي ني ني سوال مي کنه. ظاهرا اگه خدا بخواد ني ني رو دوست داره اميدوارم با اومدن ني ني اوضاع دوست داشتنش تغيير نکنه.ما که خيلي آمادگي بهش د

برچسب: بازگشت,بازگشت لوک خوش شانس,بازگشته,بازگشت به ایران,بازگشت به گروه در تلگرام,بازگشت قیصر به ایران,بازگشت به آینده,بازگشت بتمن,بازگشت کوین لورون,بازگشت بورسالینو, نویسنده: محمد کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:46

از بعد عيد تا حالا با مهد رفتن راميلا دچار مشکل شديم. هر روز يه بازي در مياره و اذيت ميکنه. يه روز خوابش مياد يه روز حالشو نداره يه روز مي خواد با باباش باشه يه روز ميخواد بياد با من اداره يا من بمونم خونه پيش اون. امروز هم که موضوع جديد پيش اومد. بعد از کلي دردسر که بردمش مهد کودک و چند دقيقه اي هم رفتم داخل مهد بالاخره مربي مهد بزور اونو بغل کرد و من اومدم بيرون. بعد از رفتن من يکي از بستگان که بچه اش رو مهد ميگذاره ميره مهد ميبينه دخترم هنوز گريه مي کنه. ايشون هم سعي ميکنه راميلا رو آروم کنه که راميلا هم در عين ناراحتي مي گه: چرا مامانم هر روز ني نيشو با خود

برچسب: اداره پست,اداره گذرنامه,اداره مالیات,اداره ثبت شرکتها,اداره ثبت احوال,اداره پست تهران,اداره کار,اداره برق,اداره استاندارد,اداره ثبت, نویسنده: محمد کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:46

آواز خوندن رادمهر کم بود توپ بازي آخر شب هم بهش اضافه شد. يه توپ کوچولوي قرمز که هرچي سعي مي کنه بهش چنگ بزنه توپ توي دستش نمي ياد و سر مي خوره و ميره جلوتر و آقا رادمهر هم چهار دست و پا به دنبالش. ضمن اينکه گاهي هم توپه قل مي خوره و مي ره جلوي راميلا و راميلا هم قل مي ده به طرفش و آقا پسر گلم هم غش غش مي خنده.

الهي فداشون بشم.

برچسب: توپ بازي,توپ بازی,بازي توپ هاي رنگي,توپ بازی اندروید,توپ بازی برای اندروید,توپ بازی دانلود, نویسنده: محمد کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:46

هميشه فكر مي كردم بايد يكسري اصول رو حتماً رعايت كرد. مثلاً رعايت فاصلي سني بين دو بچه، تولد بچه در نيمه اول سال، رعايت دقيق اصول تغذيه كودك و ... ولي حالا به اين نتيجه رسيده ام كه اشتباه كردم. اي كاش اينها رو رعايت نمي كردم. درخصوص رعايت فاصله سني به اين نتيجه رسيده ام كه شيره به شيره بهتر از رعايت فاصله سني است. چون شيره به شيره بودن بچه ها به جسم مادر آسيب ميرسونه ولي رعايت فاصله سني به روح مادر آسيب مي رسونه كه نهايتاً منجر به آسيب جسمي هم خواهد شد. راميلا داره مي ره پيش دبستاني و رادمهر هم تازه ۱۵ ماهش تمام شده. حالا تصور كنيد موقع مشق نوشتن راميلا چه

برچسب: نویسنده: محمد کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:46

بعد از مدتها غيبت، دوباره فرصتي شد تا سري به وبلاگ بزنم و تمام مطالب نوشته شده را مرور کنم. يادآوري خاطرات گذشته جالب و شيرين بود. با توجه به يکي از مطالب مندرج، منتظر بودم که راميلا خانوم در سن ۷-۶ سالگي آروم و سر براه بشه. برام خيلي جالبه که الان ۷ سال و ۳ ماه و ۲۰ روزشه و هنوز رفتارهايي براي حرص دادن داره. خوب من بازم مجبورم صبر کنم تا کاملاً درست بشه ان شاء الله. راستي عمه راميلا (عمه الهام) شاکي از اين بود که با اومدن آقا رادمهر - که در پست ها با عنوان ني ني خطاب شده - نوشتن مطلب رو رها کردي. آخه يکي نيست بگه که مگه اين دو تا وروجک براي من وقت و حوصله نوشتن

برچسب: نویسنده: محمد کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:46

از آخرین باری که مطلب گذاشتم یعنی دوم آذر 1391، سه سال و نه ماه و نیم میگذره. امروز ناگهان یاد این وبلاگ افتادم و مطالبشو مرور کردم. چه زود گذشت!الان رامیلا خانوم کوچولوی ما تازه وارد 12 سالگی شده و امسال میره کلاس ششم و هنوز مامانش همون دغدغه های سابق رو براش داره فقط شکلش عوض شده. برادرش آقا رادمهر یعنی همون نی نی سابق پنج روزیه که وارد 8 سالگی شده و امسال میره کلاس دوم دبستان. همه چیز چه زود گذشت. بچه ها بزرگ میشن و پدر و مادرا پیر. امیدوارم که همه بچه ها و پدر و مادراشون سلامت باشند و موفق.

برچسب: نویسنده: محمد کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 2:46

صفحه بندی